چرا این روزها مدام با منی ؟
چرا دست از سرم برنمیداری …
بس است دیگر .
چه میخواهی از جانم …
خودم ؟ روحم ؟ روانم ؟
.
بس کن . مانند سایه همه جا دنبالم هستی …
در خواب
در بیداری
جلوی چشمانم …
.
چشمانت !
.
چرا فراموش نمیشوی
چرا از ذهنم نمیروی
تو را به جان هر کسی که دوست داری
بس است !
.
دیگر نه توان دارم و نه طاقت .
چه کنم … که نمی شود
همه اش … همه ی … تمام وجودم
فدای یک تار مویت
آخ …
چقدر دلم برایت تنگ شده است .
.
بیش از اندازه
خیلی نامردی … خیلی !!!
پ.ن : دوستان عزیز دلیل نمیشود مطالبی که در این وبلاگ منتشر میشود حتما حال و روز خودم باشد. گاهی اوقات در این وبلاگ نوشتههایی می نویسم که هیچ ربطی به خودم و شخص دیگری ندارد. مانند همین نوشته بالا. گاهی اوقات از قول کسی ، از حال و روز کسی و برای کسی چیزی می نویسم که هیچ ربط مستقیمی به من ندارد. بهرحال من چندی قبل یک نویسنده بودم و از قول خیلیها خیلی چیزها می نوشتم که همچنان دوست دارم گاهی اوقات همچین کاری کنم. پس خواهشنا هیچ کسی هیچ مطلبی از وبلاگ من رو نه به خودش بگیره و نه به شخص دیگهای ربط بده که جدا باعث ناراحتی شدید من از این ماجرا میشه. من خودم زبان دارم و به طور حتم شماره تلفن کسی رو که بخواهم برایش اینجا بنویسم دارم یا می تونم جور کنم . می تونم زنگ بزنم و رو در رو بهش اینا رو بگم و هیچ وقت مزاحم وقت زیبا و گرانبهای شما نمی شم که بخواهم مسائل خصوصی ام رو اینجا بنویسم. این باعث میشه من به راحتی هرچیزی بخواهم بنویسیم و نگران این نباشم باعث بشه ، دوستان به هزارویک چیز ربطش بدهند.
نوشته بالا را برای خودم نوشتم که قلمم را امتحان کنم که در چه حد است. این مدل نوشتن را دوست دارم. دوست دارم عاشقانههای زیبایی بنویسم هر چند ترسش اجازه نمیدهند.
می خواستم امروز پست بزنم ” فکر نمی کردم با دیدن یک فیلم هندی تا صبح اشکهایم سرازیر باشد ” ترسیدم فکر کنید واقعیت دارد پستش نکردم.














