بایگانی: ‘حكيمانه هاي شگفت’
دوشنبه, ۲۶ مرداد, ۱۳۸۸
روزی وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رود خونه بود تبرش افتاد تو رود خونه. وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه میکنی ؟ هیزم شکن گفت که تبرم در رود خانه افتاده . فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت . “ایا این تبر توست؟ ” هیزم شکن جواب داد “نه” فرشته رفت و با یک تبر نقره ای برگشت و پرسید ایا این تبر توست؟ هیزم شکن گفت:”نه” فرشته دوباره به زیر اب رفت و با تبر اهنی برگشت و پرسید ایا این تبر توست ؟ مرد جواب داد :”اره”
فرشته که صداقت مرد را دید هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خانه شد . یه روز وقتی داشت با زنش کنار رود خونه راه میرفت زنش افتاد تو آب . هیزم شکن دوباره گریه کرد که فرشته دوباره برگشت و پرسید چرا گریه میکنی ؟ اوه فرشته زنم افتاده تو آب ”
فرشته رفت زیر اب و با جنیفر لوپز برگشت و گفت : زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد : اره . فرشته عصبانی شد ” تو تقلب کردی این نامردیه” هیزم شکن جواب داد: اوه فرشته منو ببخش . سوء تفاهم شده میدونی اگه من به جنیفر لوپز میگفتم نه تو میرفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی و باز هم اگه به اون نه میگفتم میرفتی و زن خودم را می اوردی و من هم میگفتم اره . اونوقت تو هر سه زن را به من میدادی . اما فرشته من یه ادم فقیرم و توانایی نگهداری سه زن را ندارم به همین دلیل بود که این بار گفتم اره
نکته اخلاقی: هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر دلیل شرافتمندانه و مفیده
منبع : سایت لطیفههای ایرانی
منشورة في حكيمانه هاي شگفت | ۶ نظرات »
جمعه, ۱۶ مرداد, ۱۳۸۸
من نمی دونم چرا به هر چی دختر
یک دختر دیگه نشون می دی ، می گی این چقدر خوبه
فقط یک کلمه تحویلت می ده
.
بدسلیقه !
منشورة في حكيمانه هاي شگفت | ۱۳ نظرات »
جمعه, ۱ خرداد, ۱۳۸۸
حکایت اول :
مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از ۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با او تماس گرفتند. آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ کسی نتوانسته بود اشکال را رفع کند.
بنابراین، نومیدانه به او متوسل شده بودند که در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است. مهندس، این امر را به رغبت می پذیرد. او یک روز تمام به وارسی
دستگاه می پردازد و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطعه مخصوص دستگاه می کشد و با سربلندی می گوید: «اشکال اینجاست!»
آن قطعه تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد. مهندس دستمزد خود را ۵۰۰۰۰ دلار معرفی می کند. حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی می کند و او بطور مختصر این گزارش را می دهد: «بابت یک قطعه گچ: ۱ دلار و بابت دانستن اینکه ضربدر را کجا بزنم: ۴۹۹۹۹ دلار»
سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰ قطعه
(ادامه…)
منشورة في حكيمانه هاي شگفت | ۱۰ نظرات »
شنبه, ۱۷ اسفند, ۱۳۸۷
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند. من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است. روانپزشک گفت: نه! آدم عادى در پوش زیرآب وان را بر میدارد. شما میخواهید تختتان کنار پنجره باشد؟! ؟! ؟!
امروز اینو یکی از دوستای نازنین برام آف گذاشته بودم هی می گفت تو دیوونه ای می گفتم نه . اما اگه این کار رو با من می کردن جدا با سطل خالی می کردم …
منشورة في حكيمانه هاي شگفت | ۱۴ نظرات »
شنبه, ۲ آذر, ۱۳۸۷
حق با تو بود
باید دلم را پس بگیرم
دست های من
خالی تر از این حرفهاست
پشت سرت را فراموش کن
برو و آسوده باش
کسی به سنگها
تهمت عشق نمی زند….
منشورة في حكيمانه هاي شگفت | ۳ نظرات »
چهارشنبه, ۱۰ مهر, ۱۳۸۷
ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ،
درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم
شوپنهاور
منشورة في حكيمانه هاي شگفت | یک نظر »
سه شنبه, ۹ مهر, ۱۳۸۷
انسان باید مسئولیت این زندگی را بپذیرد
زندگی در دنیایی شگفت انگیز
هیچ چیز تضمین نمی کند که ما تا ابد به زندگی ادامه دهیم
.
.
.
دون خوان
منشورة في حكيمانه هاي شگفت | بدون نظر »
دوشنبه, ۸ مهر, ۱۳۸۷
خری آمد به سوی مادر خویش
بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش
برو امشب برایم خواستگاری
اگر تو بچه ات را دوست داری
خر مادر بگفتا ای پسر جان
تو را من دوست دارم بهتر از جان
ز بین این همه خرهای خوشگل
یکی را کن نشان چون نیست مشکل
خرک از شادمانی جفتکی زد
کمی عرعر نمود و پشتکی زد
بگفت مادر به قربان نگاهت
به قربان دو چشمان سیاهت
خر همسایه را عاشق شدم من
به زیبایی نباشد مثل او زن
بگفت مادر برو پالان به تن کن
برو اکنون بزرگان را خبر کن
به آداب و رسومات زمانه
شدند داخل به رسم عاقلانه
دو تا پالان خریدند پای عقدش
یه افسار طلا با پول نقدش
خریداری نمودند یک طویله
همانطوری که رسم است در قبیله
خر عاقد کتاب خود گشایید
وصال عقد ایشان را نمایید
دوشیزه خر خانم آیا رضایی
به عقد ایشان در نمایید
یکی از حاضرین گفتا به خنده
عروس خانم به گل چیدن برفته
برای بار سوم خر بپرسید
که خر خانم سرش یکباره جنبید
خران عرعر کنان شادی نمودند
به یونجه کام خود شیرین نمودند
به امید خوشی و شادمانی
برای این دو خر در زندگانی
منشورة في حكيمانه هاي شگفت, ديگران | یک نظر »
چهارشنبه, ۳ مهر, ۱۳۸۷
هوس بازان کسی را که زیبا میبینند دوست دارند
اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا می ببنند
منشورة في حكيمانه هاي شگفت | ۷ نظرات »
سه شنبه, ۲ مهر, ۱۳۸۷
شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آنرا از تو گرفتند.
عشق بورز به آنها که دلت را شکستند.
دعا کن برای آنها که نفرینت کردند.
درخت باش بر غم تبرها.
بپر به کوری چشم خفاشها.
بهار شو و بخند که خدا هنوز آن بالا باماست
منشورة في حكيمانه هاي شگفت | ۴ نظرات »
پنجشنبه, ۲۱ شهریور, ۱۳۸۷
شما تبدیل به همانی می شوید که
تجسم می کنید .
.
.
.
جیم کتکارت
منشورة في حكيمانه هاي شگفت | ۶ نظرات »
پنجشنبه, ۲۱ شهریور, ۱۳۸۷
گنجشک به خدا گفت: لانه ی کوچکی داشتم که آرامگاه خستگی و سرپناه بی کسیم بود! اما طوفان تو آن را از من گرفت! کجای تورا گرفته بودم؟
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود و تو خواب بودی، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند، تو از مار پر گشودی.. چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخواستی!!!
منشورة في حكيمانه هاي شگفت | یک نظر »
یکشنبه, ۱۷ شهریور, ۱۳۸۷
اسب سواری که از اسب می افتد.
اگر بی درنگ سوار اسبش نشود.
دیگر شجاعت این کار را نخواهد یافت
پائولو کوئلیو
منشورة في حكيمانه هاي شگفت | بدون نظر »
شنبه, ۹ شهریور, ۱۳۸۷
ما موجودات نامحدودی هستیم
که فقط بوسیله معیارهای محدود کنندهای که در فکرمان هست
محدود میشویم.
.
Lester Levenson
منشورة في حكيمانه هاي شگفت | ۲ نظرات »
شنبه, ۱۵ تیر, ۱۳۸۷
یکشنبه شانزهم تیرماه هزار و سیصد وهشتاد وهفت

.
چیزی که تو دستت نیست …
دلتم نخواد !
.
.
.
قسمتی از دیالوگ فیلم تیغ زن
.
منشورة في تك عكس, حكيمانه هاي شگفت, من | ۲ نظرات »
شنبه, ۸ تیر, ۱۳۸۷
شنبه هشتم تیرماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت
به قولی دوستی که می گفت …
.
نه می شود کسی را زوری دوست داشت
و نه می شود به کسی زوری محبت کرد
.
.
.
منشورة في حكيمانه هاي شگفت | ۶ نظرات »
سه شنبه, ۴ تیر, ۱۳۸۷
سه شنبه چهارم تیرماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت
با خرید یک هدیه
یک سال خود را بیمه بدنه و اعصاب کنید.
.
ستاد روز زن
.
روز مادر بر مادرهای قدیم ، مادرهای جدید
و مادرهای آینده مبارک …
منشورة في حكيمانه هاي شگفت | ۲ نظرات »
دوشنبه, ۳ تیر, ۱۳۸۷
دوشنبه سوم تیرماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت
چقدر مرگ را نزدیک خودم می بینم …
همین جاس . بدنم دمایش را از دست داده است.
یعنی می شود ؟
.
یک سفر چند ماهه به یک جای دور دست
شاید حالم را به جا بیاورد.
اما چه کنم که دلم گیر است.
.
لعنت به این زندگی !
لعنت به این عشق که هر چی کرد او کرد …
لعنت به همه چیز … به من . به تو … به همه …
.
تا شقایق هست زندگی باید کرد
به خوبی و خوشی …
با خنده و با روحیه و …
.
نمی خندی ؟ افسرده ای ؟ غم داری ؟ ناراحتی ؟
گه خوردی …
به بقیه چه ربطی دارد که از تو انتظار دارند …
منشورة في حكيمانه هاي شگفت, روزمره, من | ۳ نظرات »
یکشنبه, ۲۶ خرداد, ۱۳۸۷
یکشنبه بیست و شش خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت
با سنگهایی که در سر راهت میگذارند
هم میتوانی چیز قشنگی برای خود بسازی
منشورة في حكيمانه هاي شگفت | یک نظر »
شنبه, ۲۵ خرداد, ۱۳۸۷
شنبه بیست و پنج خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت
وقتی ۱۵ نفر زیر یه پنکه سقفی می خوابن ، می خوای نسوزه ؟
منشورة في حكيمانه هاي شگفت | یک نظر »