<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>شگفت بچه &#187; حکیمانه های شگفت</title>
	<atom:link href="http://ehsaaan.com/weblog/?feed=rss2&#038;cat=20" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://ehsaaan.com/weblog</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sat, 04 Sep 2010 18:48:22 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>هیزم شکن</title>
		<link>http://ehsaaan.com/weblog/?p=282</link>
		<comments>http://ehsaaan.com/weblog/?p=282#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 17 Aug 2009 05:53:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان</dc:creator>
				<category><![CDATA[حكيمانه هاي شگفت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsaaan.com/weblog/?p=282</guid>
		<description><![CDATA[روزی وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رود خونه بود تبرش افتاد تو رود خونه. وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه میکنی ؟ هیزم شکن گفت که تبرم در رود خانه افتاده . فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت . &#8220;ایا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>روزی وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رود خونه بود تبرش افتاد تو رود خونه. وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه میکنی ؟ هیزم شکن گفت که تبرم در رود خانه افتاده . فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت . &#8220;ایا این تبر توست؟ &#8221; هیزم شکن جواب داد &#8220;نه&#8221; فرشته رفت و با یک تبر نقره ای برگشت و پرسید ایا این تبر توست؟ هیزم شکن گفت:&#8221;نه&#8221; فرشته دوباره به زیر اب رفت و با تبر اهنی برگشت و پرسید ایا این تبر توست ؟ مرد جواب داد :&#8221;اره&#8221;</p>
<p>فرشته که صداقت مرد را دید هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خانه شد . یه روز وقتی داشت با زنش کنار رود خونه راه میرفت زنش افتاد تو آب . هیزم شکن دوباره گریه کرد که فرشته دوباره برگشت و پرسید چرا گریه میکنی ؟ اوه فرشته زنم افتاده تو آب &#8221;</p>
<p>فرشته رفت زیر اب و با جنیفر لوپز برگشت و گفت : زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد : اره . فرشته عصبانی شد &#8221; تو تقلب کردی این نامردیه&#8221; هیزم شکن جواب داد: اوه فرشته منو ببخش . سوء تفاهم شده میدونی اگه من به جنیفر لوپز میگفتم نه تو میرفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی و باز هم اگه به اون نه میگفتم میرفتی و زن خودم را می اوردی و من هم میگفتم اره . اونوقت تو هر سه زن را به من میدادی . اما فرشته من یه ادم فقیرم و توانایی نگهداری سه زن را ندارم به همین دلیل بود که این بار گفتم اره</p>
<p>نکته اخلاقی: هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر دلیل شرافتمندانه و مفیده</p>
<p>منبع : سایت لطیفه‌های ایرانی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsaaan.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=282</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بدسلیقه</title>
		<link>http://ehsaaan.com/weblog/?p=279</link>
		<comments>http://ehsaaan.com/weblog/?p=279#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 07 Aug 2009 08:39:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان</dc:creator>
				<category><![CDATA[حكيمانه هاي شگفت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsaaan.com/weblog/?p=279</guid>
		<description><![CDATA[من نمی دونم چرا به هر چی دختر
یک دختر دیگه نشون می دی ، می گی این چقدر خوبه
فقط یک کلمه تحویلت می ده
.
بدسلیقه !
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من نمی دونم چرا به هر چی دختر<br />
یک دختر دیگه نشون می دی ، می گی این چقدر خوبه<br />
فقط یک کلمه تحویلت می ده<br />
.<br />
<strong>بدسلیقه !</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsaaan.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=279</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پنج حکایت خواندنی !</title>
		<link>http://ehsaaan.com/weblog/?p=250</link>
		<comments>http://ehsaaan.com/weblog/?p=250#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 22 May 2009 14:45:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان</dc:creator>
				<category><![CDATA[حكيمانه هاي شگفت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsaaan.com/weblog/?p=250</guid>
		<description><![CDATA[حکایت اول :
مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از ۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با او تماس گرفتند. آنها هر کاری [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>حکایت اول :<br />
</strong>مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از ۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با او تماس گرفتند. آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ کسی نتوانسته بود اشکال را رفع کند.<br />
بنابراین، نومیدانه به او متوسل شده بودند که در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است. مهندس، این امر را به رغبت می پذیرد. او یک روز تمام به وارسی<br />
دستگاه می پردازد و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطعه مخصوص دستگاه می کشد و با سربلندی می گوید: «اشکال اینجاست!»<br />
آن قطعه تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد. مهندس دستمزد خود را ۵۰۰۰۰ دلار معرفی می کند. حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی می کند و او بطور مختصر این گزارش را می دهد: «بابت یک قطعه گچ: ۱ دلار و بابت دانستن اینکه ضربدر را کجا بزنم: ۴۹۹۹۹ دلار»<br />
سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰ قطعه</p>
<p><span id="more-250"></span></p>
<p><strong>حکایت دوم :</strong><br />
درباره کیفیت محصولات و استانداردهای کیفیت در ژاپن بسیار شنیده اید. این داستان هم که در مورد شرکت آی بی ام اتفاق افتاده در نوع خود شنیدنی است. چند<br />
سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنیها بسپارد. در مشخصات تولید محصول نوشته بود: سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰ قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است. هنگامیکه قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند، نامه ای همراه آنها بود با این مضمون «مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم. برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را هم ساختیم. امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد.»</p>
<p>.</p>
<p><strong>حکایت سوم :</strong><br />
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.<br />
پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»<br />
زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»<br />
پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.»<br />
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.<br />
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.<br />
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر&#8230;، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»<br />
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»</p>
<p>.</p>
<p><strong>حکایت چهارم :<br />
</strong><br />
روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می کرد. برحسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاری های شیاد شد و او را نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می کند. اما مرد شیاد نپذیرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فریبکاری های شیاد سخن گفت و نسبت به حقه های او هشدار داد. بعد از کلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این شد که فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود کدامیک باسواد و کدامیک بی سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گرد آمده بودند تا ببینند آخر کار، چه می شود.<br />
شیاد به معلم گفت: بنویس «مار»<br />
معلم نوشت: مار<br />
نوبت شیاد که رسید شکل مار را روی خاک کشید.<br />
و به مردم گفت: شما خود قضاوت کنید کدامیک از اینها مار است؟<br />
مردم که سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شکل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا می توانستند او را کتک زدند و از روستا بیرون راندند.</p>
<p>.</p>
<p><strong>حکایت پنچم :<br />
</strong>کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد. استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدنسازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد.<br />
بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار میشود. استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد. سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان، با ن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد. سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی</p>
<p>منبع : گروه روزنه!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsaaan.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=250</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دیوونه‌ام</title>
		<link>http://ehsaaan.com/weblog/?p=220</link>
		<comments>http://ehsaaan.com/weblog/?p=220#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Mar 2009 19:38:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان</dc:creator>
				<category><![CDATA[حكيمانه هاي شگفت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsaaan.com/weblog/?p=220</guid>
		<description><![CDATA[به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند. من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است. روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى در پوش زیرآب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟! ؟! ؟!</p>
<p>امروز اینو یکی از دوستای نازنین برام آف گذاشته بودم هی می گفت تو دیوونه ای می گفتم نه . اما اگه این کار رو با من می کردن جدا با سطل خالی می کردم &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsaaan.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=220</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تهمت عشق</title>
		<link>http://ehsaaan.com/weblog/?p=142</link>
		<comments>http://ehsaaan.com/weblog/?p=142#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 22 Nov 2008 20:07:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان</dc:creator>
				<category><![CDATA[حكيمانه هاي شگفت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsaaan.com/weblog/?p=142</guid>
		<description><![CDATA[حق با تو بود
باید دلم را پس بگیرم
دست های من
خالی تر از این حرفهاست
پشت سرت را فراموش کن
برو و آسوده باش
کسی به سنگها
تهمت عشق نمی زند&#8230;.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حق با تو بود<br />
باید دلم را پس بگیرم<br />
دست های من<br />
خالی تر از این حرفهاست<br />
پشت سرت را فراموش کن<br />
برو و آسوده باش<br />
کسی به سنگها<br />
تهمت عشق نمی زند&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsaaan.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=142</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فکر</title>
		<link>http://ehsaaan.com/weblog/?p=119</link>
		<comments>http://ehsaaan.com/weblog/?p=119#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 01 Oct 2008 14:49:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان</dc:creator>
				<category><![CDATA[حكيمانه هاي شگفت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsaaan.com/weblog/?p=119</guid>
		<description><![CDATA[ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ،
درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم
شوپنهاور
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ،<br />
درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم</p>
<p>شوپنهاور</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsaaan.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=119</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زندگانی</title>
		<link>http://ehsaaan.com/weblog/?p=117</link>
		<comments>http://ehsaaan.com/weblog/?p=117#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 30 Sep 2008 11:32:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان</dc:creator>
				<category><![CDATA[حكيمانه هاي شگفت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsaaan.com/weblog/?p=117</guid>
		<description><![CDATA[انسان باید مسئولیت این زندگی را بپذیرد
زندگی در دنیایی شگفت انگیز
هیچ چیز تضمین نمی کند که ما تا ابد به زندگی ادامه دهیم
.
.
.
دون خوان
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>انسان باید مسئولیت این زندگی را بپذیرد<br />
زندگی در دنیایی شگفت انگیز<br />
هیچ چیز تضمین نمی کند که ما تا ابد به زندگی ادامه دهیم<br />
.<br />
.<br />
.<br />
دون خوان</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsaaan.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=117</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خواستگاری خر</title>
		<link>http://ehsaaan.com/weblog/?p=113</link>
		<comments>http://ehsaaan.com/weblog/?p=113#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Sep 2008 10:30:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان</dc:creator>
				<category><![CDATA[حكيمانه هاي شگفت]]></category>
		<category><![CDATA[ديگران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsaaan.com/weblog/?p=113</guid>
		<description><![CDATA[خری آمد به سوی مادر خویش
 بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش
 برو امشب برایم خواستگاری
 اگر تو بچه ات را دوست داری
 خر مادر بگفتا ای پسر جان
 تو را من دوست دارم بهتر از جان
 ز بین این همه خرهای خوشگل
 یکی را کن نشان چون نیست مشکل
 خرک از شادمانی جفتکی زد
 کمی عرعر نمود و پشتکی زد
 بگفت مادر به قربان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خری آمد به سوی مادر خویش<br />
 بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش<br />
 برو امشب برایم خواستگاری<br />
 اگر تو بچه ات را دوست داری<br />
 خر مادر بگفتا ای پسر جان<br />
 تو را من دوست دارم بهتر از جان<br />
 ز بین این همه خرهای خوشگل<br />
 یکی را کن نشان چون نیست مشکل<br />
 خرک از شادمانی جفتکی زد<br />
 کمی عرعر نمود و پشتکی زد<br />
 بگفت مادر به قربان نگاهت<br />
 به قربان دو چشمان سیاهت<br />
 خر همسایه را عاشق شدم من<br />
 به زیبایی نباشد مثل او زن<br />
 بگفت مادر برو پالان به تن کن<br />
 برو اکنون بزرگان را خبر کن<br />
 به آداب و رسومات زمانه<br />
 شدند داخل به رسم عاقلانه<br />
 دو تا پالان خریدند پای عقدش<br />
 یه افسار طلا با پول نقدش<br />
 خریداری نمودند یک طویله<br />
 همانطوری که رسم است در قبیله<br />
 خر عاقد کتاب خود گشایید<br />
 وصال عقد ایشان را نمایید<br />
 دوشیزه خر خانم آیا رضایی<br />
 به عقد ایشان در نمایید<br />
 یکی از حاضرین گفتا به خنده<br />
 عروس خانم به گل چیدن برفته<br />
 برای بار سوم خر بپرسید<br />
 که خر خانم سرش یکباره جنبید<br />
 خران عرعر کنان شادی نمودند<br />
 به یونجه کام خود شیرین نمودند<br />
 به امید خوشی و شادمانی<br />
 برای این دو خر در زندگانی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsaaan.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=113</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زیبا</title>
		<link>http://ehsaaan.com/weblog/?p=112</link>
		<comments>http://ehsaaan.com/weblog/?p=112#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Sep 2008 11:51:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان</dc:creator>
				<category><![CDATA[حكيمانه هاي شگفت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsaaan.com/weblog/?p=112</guid>
		<description><![CDATA[هوس بازان کسی را که زیبا میبینند دوست دارند
اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا می ببنند
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هوس بازان کسی را که زیبا میبینند دوست دارند<br />
اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا می ببنند</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsaaan.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=112</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خنده و خدا</title>
		<link>http://ehsaaan.com/weblog/?p=109</link>
		<comments>http://ehsaaan.com/weblog/?p=109#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Sep 2008 13:44:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان</dc:creator>
				<category><![CDATA[حكيمانه هاي شگفت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsaaan.com/weblog/?p=109</guid>
		<description><![CDATA[شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آنرا از تو گرفتند.
عشق بورز به آنها که دلت را شکستند.
دعا کن برای آنها که نفرینت کردند.
درخت باش بر غم تبرها.
بپر به کوری چشم خفاشها.
بهار شو و بخند که خدا هنوز آن بالا باماست
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آنرا از تو گرفتند.<br />
عشق بورز به آنها که دلت را شکستند.<br />
دعا کن برای آنها که نفرینت کردند.<br />
درخت باش بر غم تبرها.<br />
بپر به کوری چشم خفاشها.<br />
بهار شو و بخند که خدا هنوز آن بالا باماست</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsaaan.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=109</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تجسم</title>
		<link>http://ehsaaan.com/weblog/?p=99</link>
		<comments>http://ehsaaan.com/weblog/?p=99#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 11 Sep 2008 07:59:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان</dc:creator>
				<category><![CDATA[حكيمانه هاي شگفت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsaaan.com/weblog/?p=99</guid>
		<description><![CDATA[شما تبدیل به همانی می شوید که
تجسم می کنید .
.
.
.
جیم کتکارت
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شما تبدیل به همانی می شوید که<br />
تجسم می کنید .<br />
.<br />
.<br />
.<br />
جیم کتکارت</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsaaan.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=99</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گنجشک و خدا</title>
		<link>http://ehsaaan.com/weblog/?p=98</link>
		<comments>http://ehsaaan.com/weblog/?p=98#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 11 Sep 2008 07:54:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان</dc:creator>
				<category><![CDATA[حكيمانه هاي شگفت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsaaan.com/weblog/?p=98</guid>
		<description><![CDATA[گنجشک به خدا گفت: لانه ی کوچکی داشتم که آرامگاه خستگی و سرپناه بی کسیم بود! اما طوفان تو آن را از من گرفت! کجای تورا گرفته بودم؟
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود و تو خواب بودی، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند، تو از مار پر گشودی.. چه بسیار بلاها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گنجشک به خدا گفت: لانه ی کوچکی داشتم که آرامگاه خستگی و سرپناه بی کسیم بود! اما طوفان تو آن را از من گرفت! کجای تورا گرفته بودم؟<br />
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود و تو خواب بودی، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند، تو از مار پر گشودی.. چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخواستی!!!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsaaan.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=98</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یابو</title>
		<link>http://ehsaaan.com/weblog/?p=95</link>
		<comments>http://ehsaaan.com/weblog/?p=95#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Sep 2008 12:03:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان</dc:creator>
				<category><![CDATA[حكيمانه هاي شگفت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsaaan.com/weblog/?p=95</guid>
		<description><![CDATA[اسب سواری که از اسب می افتد.
اگر بی درنگ سوار اسبش نشود.
دیگر شجاعت این کار را نخواهد یافت
پائولو کوئلیو
 
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اسب سواری که از اسب می افتد.<br />
اگر بی درنگ سوار اسبش نشود.<br />
دیگر شجاعت این کار را نخواهد یافت</p>
<p>پائولو کوئلیو</p>
<p> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsaaan.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=95</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>محدودیت</title>
		<link>http://ehsaaan.com/weblog/?p=93</link>
		<comments>http://ehsaaan.com/weblog/?p=93#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 30 Aug 2008 12:51:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان</dc:creator>
				<category><![CDATA[حكيمانه هاي شگفت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsaaan.com/weblog/?p=93</guid>
		<description><![CDATA[ما موجودات نامحدودی هستیم
که فقط بوسیله معیارهای محدود کننده‌ای که در فکرمان هست
محدود می‌شویم.
.
Lester Levenson
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ما موجودات نامحدودی هستیم<br />
که فقط بوسیله معیارهای محدود کننده‌ای که در فکرمان هست<br />
محدود می‌شویم.<br />
.<br />
Lester Levenson</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsaaan.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=93</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یادگاری</title>
		<link>http://ehsaaan.com/weblog/?p=51</link>
		<comments>http://ehsaaan.com/weblog/?p=51#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 12:28:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان</dc:creator>
				<category><![CDATA[تك عكس]]></category>
		<category><![CDATA[حكيمانه هاي شگفت]]></category>
		<category><![CDATA[من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsaaan.com/weblog/?p=51</guid>
		<description><![CDATA[یکشنبه شانزهم تیرماه هزار و سیصد وهشتاد وهفت

.
چیزی که تو دستت نیست &#8230;
دلتم نخواد !
.
.
.
قسمتی از دیالوگ فیلم تیغ زن
.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #999999;">یکشنبه شانزهم تیرماه هزار و سیصد وهشتاد وهفت</span></p>
<p><img src="http://www.ehsaaan.com/ax/yad.jpg" alt="" /><br />
.<br />
چیزی که تو دستت نیست &#8230;<br />
دلتم نخواد !<br />
.<br />
.<br />
.<br />
قسمتی از دیالوگ فیلم تیغ زن<br />
.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsaaan.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=51</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زوور</title>
		<link>http://ehsaaan.com/weblog/?p=41</link>
		<comments>http://ehsaaan.com/weblog/?p=41#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Jun 2008 11:56:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان</dc:creator>
				<category><![CDATA[حكيمانه هاي شگفت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsaaan.com/weblog/?p=41</guid>
		<description><![CDATA[شنبه هشتم تیرماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت
به قولی دوستی که می گفت &#8230;
.
نه می شود کسی را زوری دوست داشت
و نه می شود به کسی زوری محبت کرد
.
.
.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #999999;">شنبه هشتم تیرماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت</span></p>
<p>به قولی دوستی که می گفت &#8230;<br />
.<br />
نه می شود کسی را زوری دوست داشت<br />
و نه می شود به کسی زوری محبت کرد<br />
.<br />
.<br />
.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsaaan.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=41</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مبارک</title>
		<link>http://ehsaaan.com/weblog/?p=37</link>
		<comments>http://ehsaaan.com/weblog/?p=37#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 14:37:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان</dc:creator>
				<category><![CDATA[حكيمانه هاي شگفت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsaaan.com/weblog/?p=37</guid>
		<description><![CDATA[سه شنبه چهارم تیرماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت
با خرید یک هدیه
یک سال خود را بیمه بدنه و اعصاب کنید.
.
ستاد روز زن
.
روز مادر بر مادرهای قدیم ، مادرهای جدید
و مادرهای آینده مبارک &#8230;
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #999999;">سه شنبه چهارم تیرماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت</span></p>
<p>با خرید یک هدیه<br />
یک سال خود را بیمه بدنه و اعصاب کنید.<br />
.<br />
ستاد روز زن<br />
.<br />
روز مادر بر مادرهای قدیم ، مادرهای جدید<br />
و مادرهای آینده مبارک &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsaaan.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=37</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لعنت</title>
		<link>http://ehsaaan.com/weblog/?p=36</link>
		<comments>http://ehsaaan.com/weblog/?p=36#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Jun 2008 14:29:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان</dc:creator>
				<category><![CDATA[حكيمانه هاي شگفت]]></category>
		<category><![CDATA[روزمره]]></category>
		<category><![CDATA[من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsaaan.com/weblog/?p=36</guid>
		<description><![CDATA[دوشنبه سوم تیرماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت
چقدر مرگ را نزدیک خودم می بینم &#8230;
همین جاس . بدنم دمایش را از دست داده است.
یعنی می شود ؟
.
یک سفر چند ماهه به یک جای دور دست
شاید حالم را به جا بیاورد.
اما چه کنم که دلم گیر است.
.
لعنت به این زندگی !
لعنت به این عشق [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #999999;">دوشنبه سوم تیرماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت</span></p>
<p>چقدر مرگ را نزدیک خودم می بینم &#8230;<br />
همین جاس . بدنم دمایش را از دست داده است.<br />
یعنی می شود ؟<br />
.<br />
یک سفر چند ماهه به یک جای دور دست<br />
شاید حالم را به جا بیاورد.<br />
اما چه کنم که دلم گیر است.<br />
.<br />
لعنت به این زندگی !<br />
لعنت به این عشق که هر چی کرد او کرد &#8230;<br />
لعنت به همه چیز &#8230; به من . به تو &#8230; به همه &#8230;<br />
.<br />
تا شقایق هست زندگی باید کرد<br />
به خوبی و خوشی &#8230;<br />
با خنده و با روحیه و &#8230;<br />
.<br />
نمی خندی ؟ افسرده ای ؟ غم داری ؟ ناراحتی ؟<br />
گه خوردی &#8230;<br />
به بقیه چه ربطی دارد که از تو انتظار دارند &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsaaan.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=36</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چیز قشنگ</title>
		<link>http://ehsaaan.com/weblog/?p=20</link>
		<comments>http://ehsaaan.com/weblog/?p=20#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 Jun 2008 08:10:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان</dc:creator>
				<category><![CDATA[حكيمانه هاي شگفت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsaaan.com/weblog/?p=20</guid>
		<description><![CDATA[یکشنبه بیست و شش خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت
با سنگهایی که در سر راهت میگذارند
هم میتوانی چیز قشنگی برای خود بسازی
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #999999;">یکشنبه بیست و شش خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت</span></p>
<p>با سنگهایی که در سر راهت میگذارند<br />
هم میتوانی چیز قشنگی برای خود بسازی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsaaan.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=20</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پنکه سقفی</title>
		<link>http://ehsaaan.com/weblog/?p=17</link>
		<comments>http://ehsaaan.com/weblog/?p=17#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 16:12:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>احسان</dc:creator>
				<category><![CDATA[حكيمانه هاي شگفت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://ehsaaan.com/weblog/?p=17</guid>
		<description><![CDATA[شنبه بیست و پنج خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت
وقتی ۱۵ نفر زیر یه پنکه سقفی می خوابن ، می خوای نسوزه ؟
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #999999;">شنبه بیست و پنج خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت</span></p>
<p>وقتی ۱۵ نفر زیر یه پنکه سقفی می خوابن ، می خوای نسوزه ؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://ehsaaan.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=17</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
