گنجشک و خدا

گنجشک به خدا گفت: لانه ی کوچکی داشتم که آرامگاه خستگی و سرپناه بی کسیم بود! اما طوفان تو آن را از من گرفت! کجای تورا گرفته بودم؟
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود و تو خواب بودی، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند، تو از مار پر گشودی.. چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخواستی!!!

یک نظر لـ “گنجشک و خدا”

  1. من می‌گه:

    سلام!خیلی خوشحال شدم که اومدی ماه محبوب!ماه محبوبت عسل
    موفق باشی
    از ته دلم……………!
    ………………………………………………تو نفسهایت را قدری جانانه بکش……………..

نظر خود را ثبت کنيد


| ترجمه به فارسی |