بروبچه ها همه رفتند آمل خونه باهرینا و منم به خاطر کار در دفتر مجله نشسته ام و افسوس میخورم با کمی غصه و به خودم میقبولانم که امروز آنها دارند پز رفتن آملشان را به من میدهند و فردا این مجله که چاپ شد من پولش را میگیرم و پزش را به آنها میدهم ولی به هیچ عنوان حتی خودم را هم نمیتوانم آرام کنم با این کار …
اصلا اجازه بدهیم بروند آمل من که مجله چاپ شد پولش را گرفتم میروم هاوایی … اصلا میروم جزایر قناری !!! حیف که به فینال جام جهانی نمیرسم. حیف و صد افسوس حیف …
همه اینها را نوشتم شاید کمی آرام شوم. نامردها چی میشد هفته بعد می رفتین ؟
هفته بعد بیا باهم بریم آمل خونه ما …
دیگه چی میگی؟
ای جان ، ما که تمام مدت به یادت بودیم ، الان تازه اینو دیدم ، دلم واسه ت کباب شد ، به حدی خوش گذشت که نگو !!!!!
ولی خدا پیغمبری خیلی همه ش به یادت بودیم ،
حالا باهر هست ، مام هستیم ، هر موقع که بگی دوباره می ر یم !