حسابش از دستم در رفته است.
نمی دانم چند روز شده که ندیدمت .
چند روز شده که صدایت را نشنیده ام
آه خدای من
دلم برای همه جایت تنگ شده
همه جا
چشمانت
گوش هایت
دمت
لب هایت
…
…
کاش زودتر می دیدمت
کاش …
کاش …
یادش بخیر
با هم می رفتیم توی پستوی مغازه آصغرآقا
یادت هست
چه روزهایی نبود که در جوی خیابان ولی عصر در مورد آینده مان صحبت نکنیم. در مورد تعداد زوجین. در مورد بچه های آینده. اسم هاشون …
آه خدایا …
عزیزم یعنی الان کجایی؟
نکنه با کسه دیگه ای باشی
آه نه … جان مادرم نه …
فکرش هم دیوانه ام می کند
می خواهم مرگ موش بخورم
می خواهم به این زندگی لعنتی پایان دهم
برگرد به کنارم
برگرد
برگرد
پ.ن : این نامه رو در کنار یک موش در کنار خیابان ولی عصر پیدا کردم در حالی که مرده بود و یک موش دیگر که احتمالا برگشته بود داشت بالای سرش گریه می کرد و مدام می گفت دیدی برگشتم … ولی چرا نیستی … !
پ.ن : آدم یاد آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا می افتد.
۲۳ تیر ۱۳۸۸ در ساعت ۱۲:۲۶ ب.ظ
با مزه بود
۲۳ تیر ۱۳۸۸ در ساعت ۱۲:۴۱ ب.ظ
:-??

motmaeni in neveshteharo peydakardi!?
۲۳ تیر ۱۳۸۸ در ساعت ۱:۰۵ ب.ظ
اتفاقاً من از همین موشه با موبایل عکس گرفتم، پایین از میدون ولی عصر.
۲۳ تیر ۱۳۸۸ در ساعت ۱:۱۶ ب.ظ
خیییییییییییییلی خوووووووووووووب. احسان؟ بیشتر طنز بنویس.
۲۳ تیر ۱۳۸۸ در ساعت ۱:۲۵ ب.ظ
اولش یه کم هنگیدم…
بازم خوش به حال موشه که ناکام نبود و دیده بودن همدیگرو…
مگه نه؟؟؟
۲۳ تیر ۱۳۸۸ در ساعت ۶:۲۱ ب.ظ
آخیییییییییییییییییییی!
۲۳ تیر ۱۳۸۸ در ساعت ۸:۰۰ ب.ظ
خیییییییییییییییییییییلیییییییییییی نه
یکم بامزه بود….ای
۲۴ تیر ۱۳۸۸ در ساعت ۸:۱۵ ق.ظ
از دیروز تا حالا دارم فکر میکنم که کاش پ.ن نداشت. به طنز لطمه زده. میدونی؟ واقعیاش کرده…
۲۴ تیر ۱۳۸۸ در ساعت ۸:۳۰ ب.ظ
کاش ما آدمها هم از این موشها یاد بگیریم که توی این دنیای سرد و بی روح و خالی از احساس یه ریزه عاطفه خرج هم کنیم….